close
چت روم
داستان تله موش
عضویت
Rss
کانال تلگرام (Telegram) سایت را می پسندید؟


ads
   داستان تله موش


بازدیدها: 350
شناسه مطلب: 617

موش از شکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه سر و صدا برای چیست. مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز کردن بسته بود...
موش لب هایش را لیسید و با خود گفت: کاش یک غذای حسابی باشد...
اما همین که بسته را باز کردند، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد؛ چون صاحب مزرعه یک تله موش خریده بود. موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه حیوانات بدهد.
او به هر کسی که می رسید، می گفت: «توی مزرعه یک تله موش آورده اند، صاحب مزرعه یک تله موش خریده است...»
مرغ با شنیدن این خبر بال هایش را تکان داد و گفت: « آقای موش، برایت متأسفم. از این به بعد خیلی باید مواظب خودت باشی، به هر حال من کاری به تله موش ندارم، تله موش هم ربطی به من ندارد.»
میش وقتی خبر تله موش را شنید، صدای بلند سر داد و گفت: «آقای موش من فقط می توانم دعایت کنم که توی تله نیفتی، چون خودت خوب می دانی که تله موش به من ربطی ندارد. مطمئن باش که دعای من پشت و پناه تو خواهد بود.»
موش که از حیوانات مزرعه انتظار همدردی داشت، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنیدن خبر، سری تکان داد و گفت: «من که تا حالا ندیده ام یک گاوی توی تله موش بیفتد.!» او این را گفت و زیر لب خنده ای کرد و دوباره مشغول چرید شد.
سرانجام، موش ناامید از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در این فکر بود که اگر روزی در تله موش بیفتد، چه می شود؟
در نیمه های همان شب، صدای شدید به هم خوردن چیزی در خانه پیچید... زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوی انباری رفت تا موش را که در تله افتاده بود، ببیند.
او در تاریکی متوجه نشد که آنچه در تله موش تقلا می کرده، موش نبود، بلکه یک مار خطرناکی بود که دمش در تله گیر کرده بود. همین که زن به تله موش نزدیک شد، مار پایش را نیش زد و صدای جیغ و فریادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنیدن صدای جیغ از خواب پرید و به طرف صدا رفت، وقتی زنش را در این حال دید او را فوراً به بیمارستان رساند. بعد از چند روز، حال وی بهتر شد. اما روزی که به خانه برگشت، هنوز تب داشت. زن همسایه که به عیادت بیمار آمده بود، گفت: «برای تقویت بیمار و قطع شدن تب او هیچ غذایی مثل سوپ مرغ نیست.»
مرد مزرعه دار که زنش را خیلی دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتی بعد بوی خوش سوپ مرغ در خانه پیچید.
اما هرچه صبر کردند، تب بیمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد می کردند تا جویای سلامتی او شوند. برای همین مرد مزرعه دار مجبور شد، میش را هم قربانی کند تا با گوشت آن برای میهمانان عزیزش غذا بپزد.
روزها می گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر می شد. تا اینکه یک روز صبح، در حالیکه از درد به خود می پیچید، از دنیا رفت و خبر مردن او خیلی زود در روستا پیچید. افراد زیادی در مراسم خاک سپاری او شرکت کردند. بنابراین، مرد مزرعه دار مجبور شد، از گاوش هم بگذرد و غذای مفصلی برای میهمانان دور و نزدیک تدارک ببیند.
حالا، موش به تنهایی در مزرعه می گردید و به حیوانات زبان بسته ای فکر می کرد که کاری به کار تله موش نداشتند!


نتیجه: اگر شنیدی مشکلی برای کسی پیش آمده است و ربطی هم به تو ندارد، کمی بیشتر فکر کن؛ شاید خیلی هم بی ربط نباشد...!!!



نویسنده: ساسان | تاریخ: پنجشنبه 09 شهريور 1391
   دیدگاه شما

دیدگاه خود را ارسال کنید


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
Telegram
Login
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
Subscript
اگر علاقه دارید هرروز مطالب جدید سایت را در ایمیل خود دریافت کنید می توانید از اشتراک ایمیل یا خبرنامه "ساسان اس‌ام‌اس" استفاده کنید. در اشتراک ایمیل هر موقعی که اراده کنید می توانید اشتراک خود را لغو کنید. مطالب در ساعاتی مشخصی از روز معمولا ساعت 8 به وقت تهران برای کاربران ایمیل می شود.
اشتراک ایمیلی سایت
اشتراک ایمیلی انجمن
ads
Catgory

فال حافظ


فال انبيا


تست هوش


استخاره با قرآن


قرآن آنلاین

Countor

افراد آنلاین: 6

بازدیدهای امروز: 644

بازدیدهای دیروز: 1,537

بازدیدهای این ماه: 54,795

کل بازدیدها: 7,473,772

ورودی گوگل امروز: 5

ورودی گوگل دیروز: 27

تعداد آی‌پی امروز: 71

تعداد آی‌پی دیروز: 152

تعداد مطالب: 1711

تعداد اعضا: 1726

ساسان اس‌ام‌اس ساسان اف‌بی قالب من الکسا | Alexa گوگل | Google یاهو | Yahoo بینگ | Bing