چت رومclose
خلاصه قسمت 65 فاطما گل
تغییر نام کاربری
بازارچه

حمایت از ساسان اس ام اس


اطلاعیه ها


سیستم جدید سیستم جدید انجمن ساسان اس ام اس (بررسی مشکلات اولیه)
چت روم .....چت روم انجمن بزرگ ساسانــــ اســــ امــــ اســــ.....
+ پاسخ به موضوع
نمایش نتایج:
  1. Top | 139

    نوشته ها
    1341
    نمایش سایر مشخصات

    موضوع خلاصه قسمت 65 فاطما گل

    کسی که به طرف مصطفی شلیک کرده فخرالدین بوده فاطما که ترسیده تفنگ و می اندازه کریم به سمت فاطما میره مصطفی تفنگ و میگیره تا کریم و بزنه اما فخرالدین مانع میشه مصطفی با سرعت به طرف فخرالدین بر میگرده و به سمتش شلیک میکنه و بازوشو و زخمی میکنه و دوباره درگیری بین کریم و مصطفی پیش میاد و مصطفی به زمین می افته و با پرتاب تبر دست کریم و زخمی میکنه تفنگ و میگیره و با زخمی که داره فرار میکنه
    قدیر و مریم همراه پلیس میان و با امبولانس تماس میگیرن پلیس به گشتن ادامه میده و بقیه به بیمارستان میرن مصطفی از طریق تونل مخفی که تو کارخونه بود فرار میکنه و پلیس هم با رد خونی که از مصطفی رو در تونل مونده بود مسیر فرار و پیدا می کنن اما مصطفی زودتر به بیرون کارخونه میرسه و فرار میکنه
    اردوعان و سلیم هم متوجه ی سایت نیل میشن سینم درباره ی یاشارانها تو اینترنت مطلب میزاره و دزدیده شدن فاطما رو هم به اونها نسبت میده و یاشارانها از اینکه دوباره تو روزنامه ها و اینترنت دیده مشن حسابی به هم میریزن
    کریم تو امبولانس از باباش میپرسه که چطور کارخونه رو پیدا کرده فخرالدین میگه وقتی از ماشین پلیس پیاده شدی دیدیمت و تعقیبت کردیم واز اینکه کریم تنهایی رفته سرزنشش میکنه و ازش میپرسه کی بهش خبر داده مصطفی تو کارخونه است کریم میگه هاجر بوده و از باباش تشکر میکنه
    این بار سلیم به همه میگه باید فرار کنیم عاقبت ما یا زندونه یا قبرستون اما منیر سعی داره ارومش کنه که فردی به نام یاووز میاد منیر یاووز و برای کنترل یاشار تو کلانتری گذاشته بود یاووز به اونها خبر پیدا شدن فاطما رو میده و مصطفی هم زخمیه و فرار کرده و اینکه مصطفی فاطما رو به یه کارخونه ی کفش قدیمی تو شهر ریوا برده بود با شنیدن اسم جایی که مصطفی فاطما رو برده همه بیشتر از قبل میترسن و میفهمن حسابی تو دردسر افتادن
    تو بیمارستان کریم به پلیسها میگه که همسر مصطفی به اون خبر داده قبلا مصطفی یه چیزهایی بهش گفته و اونم حدس زده تو اون کارخونه باشن
    بعد از تموم شدن کار هاجر و سامی تو کلانتری سامی هاجر و پیش خودش میبره تا تنها نباشه
    مصطفی هم به یه قبرستون میرسه و همونجا از حال میره
    فاطما و بقیه به خونه میرسن موقع خواب مریم تو اتاق فاطما موهاش و شونه میکنه فاطما هم با گریه باهاش درد و دل میکنه و میگه فکر می کردم دیگه خلاص نمیشم مثل این بود که اون اتفاق بد داشت دوباره تکرار میشد خواستم بمیرم تا کسی جونم و به درد نیاره و بهم ضرر نزنه مریم دلداریش میده کریم هم که میخواست به اتاق فاطما بره حرفاش و از پشت در میشنوه و با ناراحتی پیش باباش میره و به هاجر زنگ میزنه گوشی هاجر خاموشه و براش پیغام میزاره تا باهاش حرف بزنه و هر چی در مورد مصطفی میدونه بگه قدیر هم به اونها میگه عمر به خونه ی مصطفی رفته هاجر اونجا نبوده و همراه همونی که تاکسی داشته رفته فخرالدین میگه پیدا کردن تاکسی کار سختی نیست و از طریق شماره پلاک میشه پیداش کرد( چون قبلا راحمی وقتی هاجر برای حرف زدن با فاطما به اشپزخونه گل اومده بود شماره پلاکش و حفظ میکنه و به اونها میده)
    فاطما به خاطر ترسی که داره نمیتونه بخوابه کریم به اتاق فاطما میره و ازش میخواد تا بخوابه و استراحت کنه فاطما با دیدن کریم گریه اش میگیره و بهش میگه نتونستم ماشه رو بکشم وقتی تو اون وضع بودی اگه بابات نمیرسید کریم صورتش و نوازش میکنه و میگه من حتی نمیتونم باور کنم تو اسلحه رو به طرف اون گرفتی همه چی تموم شد تو خونه ایم و با همیم فاطما کریم و بغل میکنه و کریم هم میگه کابوس تموم شد همشون دستگیر میشن و فاطما رو اروم میکنه سلیم که حسابی اشفته است به اتاق اردوعان میره و بهش میگه من نمیتونم به زندان برگردن یا قربانی مصطفی بشم من میخوام فرار کنم اون کارخونه ی کفش هم که بحثش پیش کشیده شده اگه بفهمن بابام اینا مصطفی رو برای اعتراف به اونجا بردن نابود میشیم یه ماشین کرایه میکنیم و فرار میکنیم اردوعان با فکر کردن به حرفهای سلیم قبول میکنه و شبونه فرار میکنن
    دو تا پسر گدا مصطفی رو پیدا میکنن و موقع گشتن لباسهاش مصطفی بیدار میشه پسرا میترسن و قصد فرار دارن که مصطفی بهشون میگه کمکم کنین پول زیاد دارم بهم کمک کنین اونها هم مصطفی رو به یه خرابه ای که خودشون زندگی میکردن میبرن صبح مصطفی بهشون پول میده تا براش روزنامه بخرن بعد از مدتی پیرمردی که گداست به اونجا میاد و با گرفتن پول قبول میکنه به مصطفی کمک کنه
    روزنامه نگارها هم دوباره جلوی خونه ی قدیر جمع میشن پلیس هم برای فاطما گل نگهبان میاره و فاطما و همه با اون اشنا میشن
    رشات هم میبینه از بچه ها خبری نیست به اتاق سلیم میره میبینه نیست و به موبایلش زنگ میزنه اردوعان و سلیم داخل ماشینن که گوشی سلیم زنگ میخوره اردوعان حسابی از دست سلیم بابت اینکه تو فرار گوشی اورده عصبانی میشه و سیمکارت و از ماشین می اندازه بیرون و با متلک بهش میگه براشون نامه هم مینوشتی که میفهمه سلیم این کار و هم کرده حسابی از دستش حرص میخوره و به سلیم میگه اگه کارت بانکیت همراهته از دستگاه خودپرداز هر چی پول داری و برداریم و از این به بعد فقط باید پول نقد داشته باشیم
    سلیم تو نامه از همه عذرخواهی میکنه و میگه چون چاره ی دیگه ای نداشتیم فرار کردیم رشات هم نامه رو جلوی پریهان و هلمیه می خونه هلمیه به گاوصندوقش نگاه میکنه و میفهمن همه ی پولها رو برداشتن و دیگه باورشون میشه که اینها واقعا فرار کردن
    اونهایی که به مصطفی کمک کردن از طریق روزنامه میفهن که اون چیکار کرده اما مصظفی با پول اونها رو راضی به کمک میکنه و ازشون میخواد تا یه موبایل براش فراهم کنن یکی از پسرها موبایلی که از قبل دزدیده بود به مصطفی میده
    منیر هم تمام کسایی رو که تو اعتراف گیری از مصطفی حضور داشتن به بیرون از استانبول میفرسته گوشی منیر زنگ میخوره اول فکر میکنن سلیم و اردوعانن ولی بعد از شنیدن صدا میفهمه مصطفی است مصطفی از منیر میخواد تا کمکش کنن و میگه یه جایی اطراف ریوا هستم و نیاز به یه جای امن دارم و تهدید میکنه اگه من تو امنیت نباشم شما هم نیستین ولی منیر قبول نمیکنه و تلفن وقطع میکنه اما تلفن منیر که از طرف پلیسها در حال شنود شدن بود از طریق سیگنال از جایی که مصطفی بوده با خبر میشن
    مصطفی بعد از قطع تماس تلفن و تو اتیشی که روشن بود می اندازه پیرمرد هم تصمیم میگیره اونو جایی ببره تا زخمش و درمان کنه و مصطفی رو تو چرخ دستی خودش که پر کارتن و کاغذ بوده پنهون میکنه و با خودش میبره
    تو شرکت سرمایه گذارانی که با اندر شریک شده بودن جلسه میزارن و تصمیم میگیرن از شرکت جدا بشن و به اندر و ملتم میگن وقتی کار و شروع کردیم خواستیم سرمایه گذار خوبی باشیم ولی الان وضع فرق میکنه و نمیخوایم اسممون با متجاوزگران و قاتلان تو یه روزنامه نوشته بشه و شما از اعتبار ما سو استفاده کردین تا از یاشارانها انتقام بگیرین مصطفی نالچالی رو به شرکت اوردین تا ارامش یاشارانها رو به هم بریزین و ما نمیتونیم همچین چیزی رو قبول کنیم و قصد داریم از شما جدا بشیم و قراردها رو لغو میکنیم ملتم و اندر حسابی شوکه میشن
    کریم میخواد از خونه بره بیرون مقدس اونو میبینه و کریم بهش میگه به اداره ی پلیس میرم
    فخرالدین سامی رو پیدا میکنه و ازش میخواد تا اونو پیش هاجر ببره سامی قبول میکنه اما وقتی به خونه میرن میبینن هاجر نیست یکی از همسایه هاشون بهشون میگه هاجر با دو تا پسر جوون رفته صورتشونو ندیده و زوری هم در کار نبود فخرالدین با کریم تماس میگیره و نبودن هاجر و بهش میگه کریم میگه حتما یاشارانها بردن وقتی فخرالدین از کریم میپرسه کجاست کریم میگه اومدم بیرون تا برای خونه وسیله بخرم و معلوم میشه تلفنهای اینها هم شنود میشه
    یاشار ازاد میشه و عمر هر تلاشی میکنه تا مانع بشه نمیتونه و با قدیر تماس میگیره و قدیر ازش میخواد تا به دفتر کار بیاد و میگه اتفاقای خوبی داره می افته
    مشاور این بار به خونه ی قدیر برای مشاوره میاد و بعد از اتمام مشاوره فاطما میفهمه کریم خونه نیست نگرانش میشه راحمی با کریم تماس میگیره کریم میگه اومدم اداره ی پلیس تا ببینم خبری شده یا نه اما فاطما حرفش و قبول نمیکنه و ازش میخواد تا به خونه برگرده و بعد از قطع تلفن نشون میده کریم روبه روی خونه ی یاشارانهاست
    پیرمرد مصطفی رو به خونه ی پیرزنی میبره تا زخم های مصطفی رو درمان کنه اما مصطفی خیلی تب کرده و زخمش عفونی شده مصطفی از پیرزن می خواد تا کمکش کنه و در قبال کمکش کلید ماشین و میده و میگه هر وقت حالم خوب شد میگم برین بفروشین و پولش و بگیرین ملتم و اندر به خونه ی رشات میرن تا قرارداد پرداخت پول و کمی به تعویق بندازن امارشات قبول نمیکنه و حتی تهدید میکنه اگه پول در زمان تعیین شده داده نشه از اونها شکایت میکنن اندر به رشات میگه این وضعیت به خاطر شما پیش اومد کارهای شما باعث شد تا شراکت سرمایه گذارا به هم بخوره اما رشات راضی نمیشه بهشون کمک کنه ملتم و اندر با ناراحتی از خونه ی رشات میرن و پریهان که شاهد همه کارهای رشات بوده و اینکه باز اذیت کردن و شروع کرده به یادگار زنگ میزنه تا مدارک کارهای خلاف رشات و که قبلا بهش داده بود به پلیسها بده
    اردوعان از یه کافی نت به دختری که تو شرکت باهاش رفیق شده بود زنگ میزنه و ازش میخواد تا پشت تلفن اونو اسماعیل صدا کنه و از شرکت میپرسه تا از اوضاع با خبر بشه سلیم به خاطر این کار اردوعان نگران میشه شاید تلفن دختره شنود بشه که اردوعان میگه چون کسی از رابطه ی من با اون خبر نداره گوشیش شنود نمیشه و نگران نباشه
    شب تو خونه ی قدیر همه از اینکه از کسی خبری نیست نگرانن که فخرالدین میاد و فقط از فاطما و مریم میخواد همراهش به یه جایی برن وقتی فاطما و مریم میپرسن کجا فخرالدین میگه سورپرایزه
    یادگار با پریهان تماس میگیره و به پریهان میگه مدارک و تحویل پلیس داده پریهان هم یه چمدون لباس اماده میکنه و معلوم میشه تلفن اینها هم در حال شنود شدنه
    هلمیه از طبقه ی پایین خونشون صدایی میشنوه و به رشات و منیر میگه و همه به طبقه ی پایین میرن که با کریم روبه رو میشن منیر تهدید میکنه که با پلیس تماس میگیره کریم میگه اره خبر بدین اونها هم بیان حرفهای هاجر و از زبون شما هم بشنویم چرا مصطفی رو به کارخونه ی کفش بردین چرا وقتی میدونستین قاتله بهش کمک کردین سلیم و اردوعان کجان رشات یاشاران وقت حساب پس دادن رسیده رشات میگه وقتی داشتی پول و میگرفتی همچین چیزی نمی گفتی همه ی ما داریم تقاص بی پولی تو رو پس میدیم کریم میگه اره من همچین خطایی کردم اما شما به مصطفی اسلحه دادین و خواستین من و بکشین چون با مردن من فاطما گل تنها میشد و اینجوری ساکت میشد اما الان مدارکی داریم که حرفهای من و ثابت میکنه مگه نه پریهان خانم؟ همه به پریهان نگاه میکنن و معلوم میشه بردن هاجر و دادن مدارک به پلیس همه کار پریهان بوده پلیس و فاطما و بقیه به خونه ی رشات میان با صدای در رشات و بقیه به سمت در میرن پلیس برای بازداشت رشات یاشاران و منیر اومدن پریهان هم چمدون لباس و به رشات میده و فاطما با دیدن این صحنه ها خوشحال میشه و رشات هم جلوی همه دستبند به دست سوار ماشین پلیس میشه بعد از رفتنشون کریم و فاطما همدیگرو بغل میکنن و کریم به فاطما میگه این اولشه تازه شروع کردیم ....
    ( پایان)

    گردآوری: ساسان اس ام اس
    ایرانی قهرمان، ایرانی پهلوان



+ پاسخ به موضوع
<-PostPage->



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


collapse

تاپیک های مرتبط

[Post_Last_User] post_new [Post_Title]
برو بالا